پایان هرسال، دلتنگی و غربت خاصی برای دلم به ارمغان داشته است. سالی که گذشت غریبانه سبز بود و پر از غمهای تمامناشدنی و کشدار و ملالآور...
کوچ بزرگان هنر این کشور و اوضاع ناخوش احوال سیاسیمان، همه و همه سرمای تلخی را به آخرین روزهای زمستان من بخشیدند. قصد ندارم از روزهای نکتببار 88 بنویسم؛ تنها بهار را تقدیم میکنم به رفقای ساده و صمیمی و همیشه سبز خودم:
علی اسداللهی، حمید صحرایی، پویا شریفی، سجاد حسینی فخر، سجاد درویش و میلاد ابراهیمیذاکر دوست داشتنی.
دوستانی که کنارشان بارها و بارها قلم زدیم و از آزادی نوشتیم و امروز پشت چراغهای قرمز این حکومت ظلم و سیاهی ماندهاند. چراغهایی که سبزی نه، زردیشان هم از دست دادهاند...
اضافه میکنم عزیزی که دیگر در جمعمان نیست و گرچه فرصت زیارتش، برای من اندک بود اما خاطراتی بس زیبا کنارش رقم زدیم؛ کیانوش آسای عزیز؛ از خدا صبر و پایداری برای بازماندگان مهربانت مسئلت دارم.
***
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 23:32  توسط هادی جهانشاهی

و امتداد دو خط موازی که به هم میرسند در افق، و دستان من که پشت شیشهی قطار، چونان پاندولِ ساعتی تاب میخورند روبروی دیدگان یار، و هیپنتیزم نمیشود این زمان لعنتی و ساعتی درنگ نمیکند و خبری از تعویق افتادن زمان فراق نیست...
قطار سوت کشید و پایان بازی را اعلام کرد... ناگزیر از ترک زمین شدیم و گریختیم به هوایت؛ تا روزهایی دور که دوباره به میادین بازگردد این دل مصدوممان...
زیر باران ایستاده بودی و چتر خود را جمع کرده بودی چون حواست، که بارانِ چشم تو رقیب ابرهای آسمان بودند در آن غروب غمانگیز.
بوسه را به باد سپردم مگر این بذر شادی را برساند به لبانت، بَل به همّت آب دیدگانت، گل از گلت شکفد... امانتدار خوبی ست باد هرزه پرست؟
***
سه، دو، یک، اکشن...
به تمرین نشستهام مرور خاطرات با تو بودن را، که هر چه خوب تر بازی میکنم نقشم را، جای خالیات پر رنگ تر میشود...
کات بده این فراق را تا در پشت صحنه ی این زندگی کوفتی و فارق از هرچه که هست، چای قند پهلویی بنوشیم در این هوای سرد...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 10:4  توسط هادی جهانشاهی
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد
پروازی نه٬ گریزگاهی گردد
آی عشق٬
آی عشق٬
چهره ی آبی ات پیداست
***
اینروزها
تو می روی به الف
من ميروم به الف..
اینروزها زنده بودنم را جشن میگیرم
با لمس انگشتان سرنوشت
و بوسه های شیرین باد
...
من در این روزهای سرد و زمستانی
پوست مي اندازم٬
بزرگ ميشوم.
پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم٬
دستهایم را در جيب هایم فرو ميبرم
و برايت آواز ميخوانم٬
آواز خوشبختی
و می خندم!
خنده ای بهتر ازهمیشه !
...
حال پنج شنبه نیز با ما پنج شنبگي كرده
و دگرهيچ جمعه اي مرا از جمعگيش نميترساند!
۱۲ اسفند ۸۸
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:17  توسط الناز یوسف زاده
حقیقت نسل سوختهست نه عکس سوخته ...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 16:23  توسط هادی جهانشاهی
از پشت پنجره دزدکي پیرمردی را تماشا مي کنيم که حوصله ي حضور هيچ غريبه اي را ندارد... در خیابان سَرَکی میکشد و در نقطهای خیره میماند و ما را نیز با خود به آن نقطه میخواند... اثری و خبری نیست در آنجا و به پنجره که بازمیگردیم به در بسته میخوریم. کرکرههایی که روی هم افتادهاند.
****
کلوزآپ دستان چروک خورده و بازی با دکمههای روی دستهی ویلچر کمی عجیب به نظر میرسد. صدای وِزوِز خاص حرکت صندلی به همراه حرص عجیب در فشردن دکمههایی که مثل همیشه سریع عکسالعمل نشان میدهند، ناشی از غلبهی احساسی تلخ بر وجود پیرمرد است...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:56  توسط هادی جهانشاهی